دو ركـعت است مى خوانى درهر ركعت سوره حَمْد را تا اِیَّاكَ نَعْبُدُ وَاِیَّاكَ نَسْتَعینُ و چون به این آیه رسـیـدى آنـرا صـد مـرتـبـه مى گوئى و در مرتـبـه آخـر ســوره را تـمـام مى كنى پـس قُلْ هُوَ اللَّهُ اَحَدٌ را یكبار مى خوانى و چون از نماز فارغ شدى این دعا را مى خوانى:
اَللّهُمَّ عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفآءُ وَ انْكَشَفَ الْغِطآءُ وَ ضاقَتِ الأَرْضُ بِماخدایا بلاء و گرفتارى بزرگ شد و درد پنهان آشكار گشت و پرده از روى كار برداشته شد و زمین با فراخیش تا آسمان بر ما تنگ شد
وَسِعَتِ السَّمآءُوَ اِلَیْكَ یا رَبِّ الْمُشْتَكى وَ عَلَیْكَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَةِ وَالرَّخآءِو
چادر = چادُدُدُر
خدایــآ ، مبــآدا از یـادمان برود که چــادرمان فقط برای رضای توستو لا غیر...مبــآدا کــآری کُنیمـ که به خــآطر چــآدری بودنمــان ،
کسی بد بین شود نسبت به چــآدر و تمـآم چــآدری هــآ،
بد بین شود نسبت به دین....خدایمــآن ، ممنونیــمـ از شُمــا که در دُنیــآیت ،
نقش بــآنوی نجیب وپــاکدامن را به مــآ دادی
و رسـالت دین را بر دوش چــآدرمان گذاشتی...باشد که باشیم و همــآنطور که می خواهـی نقشمـآن را اجرا کُنیــم...
>
دل را ز بی خودی سر از خود رمیدن استجان را هوای از قفس تن پریدن است
از بیم مرگ نیست که سرداده ام فغانبانگ جرس زشوق به منزل رسیدن است
دستم نمی رسد که دل از سینه برکنمباری علاج شکر گریبان دریدن است
شامم سیه تر است ز گیسوی سرکشتخورشید من برآی که وقت دمیدن است
سوی تو ای خلاصه گلزار زندگیمرغ نگه در آرزوی پرکشیدن است
بگرفته آب و رنگ زفیض حضور توهرگل دراین چمن که سزاوار دیدن است
با اهل درد شرح غم خود نمی کنمتقدیر قصه دل من ناشنیدن است
آن را که لب به جام هوس گشت آشناروزی (امین) سزا لب حسرت گزیدن است